تبليغاتX
آدمیت،جوهر سیال زندگی
مقبره ی تب

قدم زنان از میان پارک به مقبره ی تب رفتم
در مرکز میدانی بود شیشه ای
میان گل های سرخ و فواره ها
این مقبره
مثل یک اسب آبی بود و روی پلاکشض خوانده میشد
گرممان شد و مردیم

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:35 توسط من |


                    نشانی

 

"خانه ی دوست کجاست؟"در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت،کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه یپر های صداقت آبی است.
میروی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ،سر بدر میآورد

پس به سمت گل تنهای میپیچی،
۲ قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.

در صمیمیت سیال فضا ،خش خشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او میپرسی
"خانه ی دوست کجاست؟"

 

(باورم نمیشه یه سریال تلویزیونی در سطح متوسط انقدر  حس خوبی برام داشته باشه که به خاطرش این شعرو بنویسم. یه سریال هم نام همین شعر و الهام گرفته از ش.
یه وقتایی آدم بیخودی از بعضی چیزا و بعضی کسا اونقدر خوشش می آد که خودشم در عجب میمونه.
به هر حال این شعر بامناسبت یا بی مناسبت برام یاداور چیزای قشنگه.)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 18:27 توسط من |


پارسال اين موقع تمام غم عالم توي دلم ريخته بود.
فكر ميكردند كه ناراحتي ام به خاطر كنكور لعنتيه.
اما من باز ناراحت تر ميشدم.چون ميدانستم از چيز ديگري قلبم دارد ميتركد.
از اين ناراحت بودم كه ميدانستم كه همه مان در نهايت شكست خورده ايم.هر چند اگر  رتبه هاي تك رقمي مان توي بوق و كرنا شود و به به و چه چه همه را در آورد.
رتبه هاي ما خوب شد.اما در ازمايش مهم تر شكست خورديم.در ازمايش قلب و ذهن !
يك سري پذيرفتند ،سري تكان دادند و گذشتند .يك سري به كل انكار كردند و متهم كردند به فرا فكني؟!


و اين وسط علي ماند و حوضش...
پارسال مثل زنداني ها براي اين لحظه نقشه ميكشيدم.حالا كه  به مثلا آزادي رسيده ام باز هم پريشانم.آزادي  بايد در درون باشد.
من كه نميدانم كي بهش ميرسم؟
خوش به حال آنها كه دارندش.
اگر با ديگران قسمت ميكردندش  من هرگز بهشت را آرزو نميكردم!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 23:18 توسط من |


فكر ميكني با خودت:

 .اگر كسي اين صفحه را بخواند سري به علامت تاسف تكان ميدهد دلي ميسوزاند بد و بيراهي نثارت ميكند و با عجله صفحه را ميبندد.

هيچ صدايي ميگويد:

خوب ننويس اين به قول ديگران اراجيف را
-چي بنويسي؟
-شعر نقد اخبار روز تحليل سياسي اجتماعي خاطره عيد ديدني ها( كه هرگز وجود ندارد)
-از درد هاي اجتماع بنويس
-اصلا نه !راجع به رشته ي دانشگاهيت كه ۲ سال تمام همه چيز را به خاطرش زهر كردي! بنويس.

 

ميگويي:نچ!از تمام دنياي به اين بزرگي با ۷ ميليارد ساكنانش توقع همدردي و داشتن گوش شنوا ندارم حتي از ۱ نفر.  
اين صفحه وب را هم از من بگير .برو .بيتفاوت.بي اهميت.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 3:13 توسط من |


دايره زنگي
به سينما ميروي
منتظر ميماني
روي صندلي مينشيني
فيلم شروع ميشود
تمام ميشود
تو آن را دوست داري

مخواهي ببينيش براي هزار بار ديگر
با خودت ميجنگي
براي اينكه پس از روز ها؟هفته ها؟ماه ها؟و شايد چند سال !يك روياي شيرين يافته اي
اما رويا ديدن ممنوع !


( ) :چه كسي ممنوع كرده؟

ميگويند:خودت!

ميگويي:شك دارم!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 3:4 توسط من |


تازگی ها چه خبر؟!...

تازگیها ،مد شده برای روشنفکر بودن ناله سر میدهند سیگار میکشند به شکل هیپی ها در میآیند
اعتراض سر میدهند در اعتراض به چیزی که بزرگترین نمودش درون خودشان است
تازگی ها ،سرطان اپیدمی شده است سرطان رو ح ،نه جسم. دل ،نه قلب .ذهن}، نه مغز .
تازگی ها ،همه عنکبوت وار به دور خود تارهای بی سر و ته میپیچند اما هیچ کس این را قبول ندارد چون مدت هاست سراغی از آینه نگرفته اند

تازگی ها، نمیتوان تشخیص داد ناله که از سر درد است ناله که از سر بیدردی؟میگویند هیچ کس نیست که درد نداشته باشد اما من میگویم: هست هست هست


اما تازگی ها من...
تمرین میکنم
دل نبندم حتی به تار عنکبوت ماسیده ی کنج سقف
تازگی ها ،من دوستی ندارم
تازگی ها، هیچ چیز پایدار نیست .رابطه ات با کسی که تا چند لحظه پیش زلال بود .
صبح که بیدار میشوی سیل امده و همه قلب ها را گل آلود کرده
تازگی ها ،مدتهاست چشمانه کور شده حتی به اندازه یک اتم نور به داخلش نفوذ نمیکند
تازگی ها، دارم تمرین میکنم هیچ کس را دوست نداشته باشم جز خودم
چون بقیه خودشان را دوست دارند فقط و اگر دوست بداریشان ممکن است برای لحظه ای به ذهنت خطور کند کاش آنها هم تو را دوست بدارند

ولی نه .نه. نه .
این جرم است !اگر از کسی  که دوستش داری بخواهی دوستت بدارد!
تو یک پر توقع بزرگی!

تازگی ها ،صدای برخورد انگشتانم به دکمه های کیبرد را ترجیح میدهم به هر صدای دیگر
تازگی ها، وقتی از من بپرسند از       "دوصط "؟!؟!

نگاهی به مانیتور میاندازم و التماس کنان روی صفحه اش به دنبال جواب میگردم.

 

جواب من صدایی است که هرگز نمیآید!



+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 2:56 توسط من |


                                                     
نگرانم!
از هجوم بیوقفه و سیل آسای افکار
روح در جسم نمیگنجد
به دنبال فرار از خویشتن
آیا این ها از سر بیکاری است؟ از سر بی عاری است؟
پس چرا این همه بیکارها، این همه  بیعارها  در آرامش اند نه در تلاطمی این چنین!
به پو چی کدام یک باید ایمان آورد؟افکار یا زندگی؟

عجیب است . پایان نمی پذیرد این اعتراض ها!
عجیب است.  همه به تکرار افتاده ایم. روز ها .شبها. آدم ها. گرفتاریها. روابط .دروغ ها. نامردیها .نامرادیها بی.اعتمادیها....................................................................................
عجیب است. پس چرا هرگز به تکرار نمیافتد کامرواییها ؟!

راه فرار نیست .

چاره در انتظار است .

انتظار  برای لحظه ای که دیگر نشنوی صدای پیچیدن تیک تاک ساعت را در مغزت!

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 2:35 توسط من |


                                                  "   منََّ، سکوتَ، تنهایی"

دوباره...


مثل هر سال اولين روز از بهار از خانه مادر بزرگ شروع می شود.
از شب قبل براي هم زدن آش نذري به خانه شان آمدم.هنوز نفهميدم حكمت پختن آش نذري در اولين روز بهار چيست؟اما هر چه هست دوستش دارم.چون به يادم ميآورد كه هنوز زنده ام.زنده ايم...

وقتي مادربزرگ تنها نوه اش را براي هم زدن آش صدا می زند ،اون هم چه صدا كردني مثل صداي فرشته ها!چشمهايم را باز باز ميكنم .

چه ميبينم؟

:يه مادربزرگ بهتر از فزشته ها ،يه مامان هميشه نگران و عاشق، يه باباي آروم با یه لبخند هميشه محو كنار لبش ،يه پدر بزرگ هميشه حامي برای  تنها نوه عزيزش و يه حياط پر از درخت با شاخ و برگ در هم و برگاي تازه جوونه زده .


باید خیلی عالی باشه.نه؟

اومممممممممممممممممم...

ولی اینجا یه نفر دیگه هم هست که ...

يه دختر 19 ساله كه به جز اين كه يک دختر است و 19 ساله است هيچ چيز ديگري از خودش نميداند .هميشه مات ،گيج ،آشفته ...
همين !.تمام هرآن چه كه هست .
 یه کم فکر میکنم.سعی میکنم یه لبخند هر طور شده کنج لبم جا بدم.
انگار كار بهتري جز هم زدن آش ندارم .ميرم تو حيات و با قيافه اي كه نميدانم چه حالتي دارد دست به كار ميشوم.
ملاقه را از دست مادر میگیرم و شروع  میکنم به هم زدن.ملاقه داخل ديگ حركت  میکندو شكلاي دايره وار روش ميان و ميرن.به محتوياتش خيره  میشم و دوباره غرق! حواسم مثل امواج روي اش با صداي مادربزرگ ميرن و ميان.هر چه مادربزرگ مي گه حاجت هات را بگو و هم بزن .اصلا توجهي نميكنم.

 آخه نمیدونم  بايد چه حاجتي داشته باشم؟
فقط دلم ميخواد زل بزنم به سبزيها  نخودو لوبيا ها  ...
يكهو يادم  می افته چه چيزي ممكن است بخوام؟اين كه زندگي در هم ريخته ام كه درست حكايت آش را دارد سر و ساماني بگيرد.در دلم گفتم همان طور كه ممكن است محتويات آش را از هم جدا كرد حتما ميشود يك فكري هم به حال زندگي كرد.زندگي در هم ريخته ،روابط از هم گسيخته و.. كه هيچ كدام سنخيتي با هم ندارند
اول از كدام شروع كنم؟
خوب .از خودم؟من؟من كي بودم؟

مخلوطي از:

درون ويران شده،از هجوم افكار سيل آسا كه لحظهاي رهايم نميگذارد؟

نه نه
از هدف نداشته زندگي از آينده مجهول و در هم برهم كه كسي نگرانش نيست
نه نه
از اطرافيان غير قابل شناسايي از دوستان به ظاهر دوست
نه نه

از وقت نداشته آدم هاي دور و برم براي همديگر؟
نه نه
واي خدايا كاش هرگز براي هم زدن آش دست به كار نشده بودم
دوباره...
دارد مي تركد مغزم
فهميدم !الآن سرمو بلند ميكنم و بلند بلند چرنديات مغزمو براي مادر بزرگ فرياد ميزنم و راحت ميشم.بسه ديگه.روز اول بهار اين حرفاي بيسر و ته چه وصله ي ناجوريه.
1

2

3

سرم رو بلند ميكنم:
مادر بزرگ نيست!
كجاست پس؟صدا ميزنم: فرشته زميني من . كجا رفتي پس؟

مادر کو؟!
آه ه ه ه .انگار از اول او اينجا نبوده.

صبر كن ببينم.  پس این ديگ آش لعنتي چيه؟ !
نگاه مي كنم: دستم هايم در هوا معلق اند .انگار دارند چيزي رو هم ميزنند اما چي رو؟
اينجا هيچ چيز نيست!
حياط مادر بزرگ را ميگردم به دنبال كساني كه تا همين چند لحظه پيش كنارم بودند اما حالا؟
سرم را مدام به اين طرف و آن طرف ميچرخونم
خداي من!
چي ميبينم

اين منم؟
اره اين منم و
من یعنی:

تصويری كه مثل سايه ای محو روي صفحه نمايش كامپيوتر ولو شده و به من دهن كجي ميكند!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 2:38 توسط من |


هميشه از دعا كردن ميترسم.از اين كار فرار ميكنم.
ترس دارم از برآورده نشدنش...
اما...
به خاطر كسي كه او را به خيليهاي ديگر ترجيح ميدهم ،دعا ميكنم:

خدايا !از تو ميخواهم،به خاطر عظمتت...
ما را از شر عادتهايمان نجات ده
خدايا !از تو ميخواهم،به خاطر عظمتت...
ما را از اين  روزمرگي   نجات ده
خدايا !از تو ميخواهم،به خاطر عظمتت...
مرا،ما را ،همه ي ما را هرگز ،هرگز ،هرگز به حال خود وا مگذار.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:11 توسط من |


                                               دوباره عيد،آغازي براي تكرار

دوباره ...
با وسواس خاصي سفره را چيدم.چقدر بالا و پايين شدن ، چقدر اين ور و آنور رفتن، براي تدارك هفت سين.براي چيدنش به سبكي متفاوت!
در تمام مدت اين ور و آن ور شدن ميدانستم كه نميدانم براي چه آین همه دقت ،حوصله؟، وسواس به خرج ميدهم.
سفره كه چيده شد چند بار از تنها كسي كه در كنارم بود (مثل همه ي لحظات عمرم بدون هيچ تغييري در اين چند سال )
پرسيدم: "خوب چيده شده؟مطمئني؟"
او هم نه با بيتفاوتي نه با شور و شوق خاصي گفت:آره، خوبه.
خيلي عادي، مثل خيلي هاي ديگر.
آه...
امان از برخوردهاي عادي!
بعد از تمام نشدن(! )همه ي اين كارهاي عادي به زير دوش پناه بردم(مگر جاي ديگري هم بود؟!)تا درباره ي فرار از تكرارهاي مكرر زندگي راهي پيدا كنم؟!
مگر ميشود؟!تا وقتي اين چنين اسيرم،اسيريم...

 

نفسهايم تند شده بدنم داغ شده سرم به دوران افتاده وتمام بدنم گز گز ميكند...
دستهايم گاهي با مكث گاهي بدون توقف كيبرد را لمس ميكند.

دكمه ها مينالند از اين كه امسال مثل تمام سالهاي ديگر جاي كسي در قلبم ،در زندگيم و سر سفره هفت سين خالي است...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:2 توسط من |